تبلیغات
˙·•●◕h@n! WeB◕●•·˙ - سلام سلام سلام...
سااااااااام علیک...خوبین؟؟؟

وااااای امرو رفتم مدرسه قبلیمون رشااااااااااد....آخخخخخخخخخخخ خدا میدونه که چقد دلم برا اونجا تنگیده

بود....خانوم مدیر جونو دیدم،خانوم ناظم،معاونارو

دیدم...دلم حساااااااااااابی براشون تنگ شده بود....رفتم اونجا بچه هارو دیدم یه سریا منو میشناختن و یه سریا

 با تعجب بهم نگاه میکردن!اما خوشحالی

بیشترم از این بود که هنوزم منو یادشون بود...وقتی از در مدرسه رفتم تو و حیاطو دیدم نمیدونم چرا بغض کرده

 بودم....دلم میخواست یه بار دیگ اونجا میبودم و

حتی برا یه روز درس میخوندم...در کنار دوستای صمیمیم...مثه پگاه که خواهرم میدونمش،رامک،ساراو...خیلیایه

 دیگ...یه بار دیگ کنار معلما...یه بار دیگ داد

 و فریادایه خانوم ناظم و خانوم مدیر....آخخخخخخخخخ که چقد دلم هوای اونروزا رو کرده....اینقد غصه میخورم به

 خاطر این دل تنگی که امروز دبیر ادبیات که منو

دید گفت هانیه چرا اینقد لاغر شدی؟؟؟اما اونجا جای یکی خیلی خالی بود...خانوم مشاور گلم که دیگ اونجا

 نبودن...خیلی دلم براشون تنگ شده...کاش

بتونم یه روز ببینمشون...

ببخشید سرتونو درد آوردم!امروز خیلی خوب بود...خیلی تو اون دوساعتی که اونجا بودم خوشحال بودم...بهم

خوش گذشت...موقه امتحاناتم ایشاالله با بچه ها

میریم سر میزنیم...

آها یه چی یادم رفت...دلللللللللللم بارخ انوم مهاجری یه ذرررررره شده بود...بچه های رشادی خانوم مهاجری به

 همتون سلام رسوند...

خب دیگ...من برم...بای!





این گلم تقدیم به همه ی رشادیا...عااااااااااااااشقتونم....



تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1392 | 16:42 | نویسنده : ♥HANIYEH♥ | کآمنتـــ